محمد حسن بن محمد باقر صفى عليشاه

21

عرفان الحق ( فارسى )

در جميع احوال و معاملات و دوام مناجات و برگشت بسوى حق در هر چيز . يعنى مشاهده ظهور حق در كل موجودات و رجوع به او با فراغت از ممكنات و پرداختن خاطر از ما سواى ذات . و هرچه عارف از نفس بيگانه‌تر آيد بر معرفت ربش بيفزايد . و معرفت دو قسم است : معرفت حق و معرفت حقيقت . معرفت حق شناختن حق‌تعالى است بوحدانيت به‌آنچه ظاهر كرد از اسماء و صفات خود در خلقت . و معرفت حقيقت راهى نيست بسوى آن از جهت . فرعون جاهل بود كه موسى را از حقيقت ذات پرسيد و موسى عارف بود كه حق را به صفت ستود و بجواب خلقت متعذر گرديد . و در حقيقت جواب موسى ارشاد معرفت بود هرچند آن ناشناس نفهميد ، از آنكه دريافت حقيقت موقوف به احاطه علمى است و آن ممكن نيست . الحق لا يعرفه سواه و من عرفه فبه ( 15 ) . گويم : اى برتر از آنكه بر تو ادراك رسد * يا فهم بلند و عقل چالاك رسد ره در تو به غير ما عرفناك نبود * عقلى كه رسد بما عرفناك رسد و بلكه حقيقت هيچ شيئى نتوان نمود ، چه جاى حقيقت وجود . گلى را بينى به رنگ و شكلى آراسته و بطعم و بوئى پيراسته ، سرش بر كسى معلوم نيست و از هر دقيق فكرى مخفى است كه اين رنگ و بو از كجاست و اين اثر از چه خاست ، و چه علت داشت كه موجد بىبدل و صانع لم يزل اين نوع علامت در او گذاشت . و نعم ما قيل : نه فلك راست مسلم نه ملك را حاصل * آنچه در سر سويداى بنىآدم از اوست